سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
☆ღ•.کلــــــبه ی شــــــــــــــعـر•.ღ☆


☆ღ•.کلــــــبه ی شــــــــــــــعـر•.ღ☆


در کنار خطوط سیم پیام ،خارج از ده دو کاج روئیدند


سالیان دراز رهگذران


،آن دو را چون دو دوست می‌دیدند


روزی از روزهای پائیزی ،زیر رگبار و تازیانه باد


یکی از کاجها به خود لرزید


،خم شد و روی دیگری افتاد


گفت ای آشنا ببخش مرا ،خوب در حال من تأمل کن


ریشه‌هایم ز خاک بیرون است،چند روزی مرا تحمل کن


کاج همسایه گفت با نرمی


دوستی را نمی برم از یاد،


شاید این اتفاق هم روزی


ناگهان از برای من افتاد.


مهر بانی بگوش باد رسید


باد آرام شد، ملایم شد،


کاج آسیب دیده ی ما هم


کم کمک پا گرفت و سالم شد.


میوه ی کاج ها فرو می ریخت


دانه ها ریشه می زدند آسان،


ابر باران رساند و چندی بعد


آن ده نام یافت کاجستان ...


نوشته شده در جمعه 5/12/90ساعت 5:7 عصر توسط ستاره نظرات ( ) | |

چه صداقتی دارد برف ؟



می داند کسی جواب سلامش را نمی دهد !


اما باز شاد تر از قبل می آید 


چه صداقتی دارد برف ؟


با اینکه می داند هنگام فرود گل آلود می شود!


اما باز لباس سفید به تن می کند 


چه صبری دارد برف ؟


بااینکه می داند بی رحمانه زیر پا له می شود !


و یا با پارویی کنار زده می شود !


اما باز آرامتر از همیشه می نشیند .


چه صبری دارد برف ؟


با اینکه می داند هنگام نشستن با نمک و زنجیر از او پذیرایی می شود!


اما باز نرم تر می آید .


چه صبری دارد برف ؟


با اینکه می داند همه به استقبال بهار می روند !


و کسی بدرقه اش نمی رود 


آرام و بی صدا جاری می شود بر معبر رودهایی که ما از آن آب می نوشیم. 


 


نوشته شده در جمعه 5/12/90ساعت 5:0 عصر توسط ستاره نظرات ( ) | |

خدایا در چندمین شب آفرینش نامم را در شمار زندگان نوشتی که هنوز تنم به رنگ دریاست و نفسم بوی گُل سرخ می دهد؟ در


 چندمین روز آفرینش گِل مرا سرشتی که از آن روز تا کنون عاشق بوده ام و خواهم بود ؟ خدایا من با کدام کوه قدم بر زمین


گذاشتم ؟با کدام گُل روی ابر ها افتادم؟با کدام شعله دوزخ را شناختم ؟ و با کدام سیب و گندم از بهشت دور شدم؟خدایا وقتی  


تو را دیدم دنیا آنقدر کوچک شد که در کف دستم جای گرفت و ستاره ها یکی یکی در سطر های دفتر زندگی ام نشستند.


خدایا میترسم روزی نقاب از چهره ام بر داری و مرا آنگونه که هستم به دیگران نشان دهی وآنگاه نقاب بزرگ را از روی جهان کنار


بزنی و پنجره ها را برای همیشه ببندی.


خدایا میترسم حتی روزنه ای برای دیدن تو باقی نماند و سیلاب گنهانم همه چمنزار ها و باغ ها را با خود ببرد و هیچ گُلی در


شوره زار زندگی ام نروید.خدایا به من بگو چگونه از باد مشرق سبقت بگیرم و بر بال کبوترانی که بر قله قاف نشسته اند دست


بکشم!


به من بگو چگونه از دانه های برف و باران گردنبندی برای فرشتگان بسازم! خدایا هم فرشتگان هم  شیطان هر روز به سراغم می


آیند کمک کن قلب فرشتگا نت را لمس کنم و به نام تو شیطان را تا هزار کهکشان دور تر از خود برانم!


خدایا نمیخواهم سرد و خاموش زندگی کنم اما مگذار رویا ها و آرزو هایم آنقدر بزرگ شوند که در دنیا و کائنات جای نگیرند


نوشته شده در پنج شنبه 22/10/90ساعت 3:9 عصر توسط ستاره نظرات ( ) | |

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت


سرها در گریبان است


کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را


نگه جز پیش پا را دید ، نتواند


که ره تاریک و لغزان است


وگر دست محبت سوی کس یازی 
 


به اکراه آورد دست از بغل بیرون 


 که سرما سخت سوزان است


نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک 


 چو دیوار ایستد در پیش چشمانت .

نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم


ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
 


مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین


هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... ای


دمت گرم و سرت خوش باد

سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای


منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم


منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور 


 منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ی ناجور


نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم


بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم


حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد 


 تگرگی نیست ، مرگی نیست


صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است


من امشب آمدستم وام بگزارم


 حسابت را کنار جام بگذارم


چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟


فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست


حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است


و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده


به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است


حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است


سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت


هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان


نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین


درختان اسکلتهای بلور آجین


زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه


غبار آلوده مهر و ماه


زمستان است                                                                                    مهدی اخوان ثالث    




نوشته شده در پنج شنبه 1/10/90ساعت 11:53 صبح توسط ستاره نظرات ( ) | |

پادشاهی به تمامی هنرمندان سرزمین خود دستور داد تا یک نقاشی از صلح بکشند.پس از صدور فرمان همه نقاشان دست به


قلم شدند تا تصویری از صلح را جلوه دهند.روز تعیین برنده فرا رسید اما شاه فقط از دو اثر خوشش آمد و باید بین این دو یکی از آنها


را انتخاب میکرد.تصویر اول تصویری زیبا از یک دریاچه ی آبی وآرام بود که بازتاب کوه های اطراف در آن دیده میشد در بالای نقاشی


نیز آسمانی آبی دیده میشد که ابر های سفید جای جای آن را پر کرده بودند.پادشاه با خود گفت این عین صلح است .در این میان


نظر او به نقاشی دوم جلب شد این نقاشی به ظاهر خشن می آمد در بالای آن آسمان سیاه و ابری بود باران می بارید و صاعقه


ای در گوشه تصویر خود نمایی میکرد در وسط نقاشی نیز یک آبشار بزرگ نقاشی شده بود که این آبشار هم نشانی از آرامش


نداشت.پادشاه دقیق تر نگاه کرد او در پشت امواج خروشان آبشار شاخه گیاه نازکی را دید  که از میان صخره های سیاه بیرون آمده


بود.بر روی آن شاخه پرنده لانه ای ساخته  و جوجه اش را در آغوش گرفته بود پادشاه بی درنگ این نقاشی را به عنوان بهترین


تصویر صلح انتخاب کرد و گفت:آرامش به معنای سکون و سکوت نیست .صلح آن است که هر آنچه در اطرافت است در قلبت آرامش


امنیت را نجوا کند .                                                                    


       


                                                                                                                                            مترجم:آرش میری خانی


نوشته شده در پنج شنبه 24/9/90ساعت 1:12 عصر توسط ستاره نظرات ( ) | |

سر تا پای‌ خودم‌ را که‌ خلاصه‌ می‌کنم، می‌شوم‌ قد یک‌ کف‌ دست‌ خاک‌ که‌ ممکن‌ بود یک‌ تکه‌ آجر باشد توی‌ دیوار 


یک‌ خانه، یا یک‌ قلوه‌ سنگ‌ روی‌ شانه‌ یک‌ کوه، یا مشتی‌ سنگ‌ریزه، ته‌ته‌ اقیانوس؛ یا حتی‌ خاک‌ یک‌ گلدان‌ باشد؛


خاک‌ همین‌ گلدان‌ پشت‌ پنجره.


یک‌ کف‌ دست‌ خاک‌ ممکن‌ است‌ هیچ‌ وقت، هیچ‌ اسمی‌ نداشته‌ باشد و تا همیشه، خاک‌ باقی‌ بماند، فقط‌ خاک.


اما حالا یک‌ کف‌ دست‌ خاک‌ وجود دارد که‌ خدا به‌ او اجازه‌ داده‌ نفس‌ بکشد، ببیند، بشنود، بفهمد، جان‌ داشته‌


باشد. یک‌ مشت‌ خاک‌ که‌ اجازه‌ دارد عاشق‌ بشود، انتخاب‌ کند، عوض‌ بشود، تغییر کند.

وای، خدای‌ بزرگ! من‌ چقدر خوشبختم. من‌ همان‌ خاک‌ انتخاب‌ شده‌ هستم. همان‌ خاکی‌ که‌ با بقیه‌ خاک‌ها فرق‌


می‌کند. من‌ آن‌ خاکی‌ هستم‌ که‌ توی‌ دست‌های‌ خدا ورزیده‌ شده‌ام‌ و خدا از نفسش‌ در آن‌ دمیده. من‌ آن‌ خاک‌


قیمتی‌ام. حالا می‌فهمم‌ چرا فرشته‌ها آن‌قدر حسودی شان‌ شد.


اما اگر این‌ خاک، این‌ خاک‌ برگزیده، خاکی‌ که‌ اسم‌ دارد، قشنگ‌ترین‌ اسم‌ دنیا را، خاکی‌ که‌ نور چشمی‌ و عزیز


دُردانه‌ خداست. اگر نتواند تغییر کند، اگر عوض‌ نشود، اگر انتخاب‌ نکند، اگر همین‌ طور خاک‌ باقی‌ بماند، اگر آن‌ آخر


که‌ قرار است‌ برگردد و خود جدیدش‌ را تحویل‌ خدا بدهد، سرش‌ را بیندازد پایین‌ و بگوید: یا لَیتَنی‌ کُنت‌ تُراباً. بگوید:


ای‌ کاش‌ خاک‌ بودم...


این‌ وحشتناک‌ترین‌ جمله‌ای‌ است‌ که‌ یک‌ آدم‌ می‌تواند بگوید. یعنی‌ این‌ که‌ حتی‌ نتوانسته‌ خاک‌ باشد، چه‌ برسد به‌


آدم! یعنی‌ این‌ که...


خدایا دستمان‌ را بگیر و نیاور آن‌ روزی‌ را که‌ هیچ‌ آدمی‌ چنین‌ بگوید.



نوشته شده در دوشنبه 21/9/90ساعت 6:7 عصر توسط ستاره نظرات ( ) | |

فرشته تصمیمش را گرفته بود. پیش خدا رفت و گفت:


خدایا، می خواهم زمین را از نزدیک ببینم. اجازه می خواهم و مهلتی کوتاه. دلم بی تاب تجربه ای زمینی است.


خداوند درخواست فرشته را پذیرفت.


فرشته گفت: تا بازگردم بال هایم را اینجا می سپارم؛ این بال ها در زمین چندان به کار من نمی آید.


خداوند بالهای فرشته را بر روی پشته ای از بال های دیگر گذاشت و گفت: بال هایت را به امانت نگاه می دارم، اما بترس که زمین


اسیرت نکند، زیرا که خاک زمینم دامنگیر است.


فرشته گفت: بازمی گردم، حتما بازمی گردم. این قولی است که فرشته ای به خداوند می دهد.


فرشته به زمین آمد و از دیدن آن همه فرشته ی بی بال تعجب کرد. او هر که را می دید، به یاد می آورد. زیرا او را قبلا در بهشت دیده


بود. اما نمی فهمید چرا این فرشته ها برای پس گرفتن بالهایشان به بهشت بر نمی گردند.


روزها گذشت و با گذشت هر روز فرشته چیزی را از یاد برد. و روزی رسید که فرشته دیگر چیزی از آن گذشته ی دور و زیبا به یاد نمی


آورد؛ نه بالش را و نه قولش را.


فرشته فراموش کرد. فرشته در زمین ماند.


فرشته هرگز به بهشت برنگشت.


 


نوشته شده در دوشنبه 21/9/90ساعت 5:50 عصر توسط ستاره نظرات ( ) | |


آخرین مطالب
» داستان دو کاج(نوع جدید)
اگر چه آب شدیم...
آفرینش
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
صلح
من آن خاکم که عاشق میشود
فرشته فراموش کرد
[عناوین آرشیوشده]

Design By : RoozGozar.com

کد تغییر شکل موس

کد موسیقی برای وبلاگ